X

دلشدگان
احساس رهايي از اعتياد

دستنوشته ذيل تجربه رهايي يكي از خانم هاي مسافر در كنگره ميباشد.

بيانگر احساس زيباي آزادي


ای قافله بدرود سفر خوش به سلامت
من همسفر مرکب پي کرده  خویشم


گفتم : می خواهم بروم ، گفتند : به کجا ؟ گفتم نمی دانم فقط می دانم که باید بروم ، گفتند چگونه می خواهی بروی ؟ گفتم : شناکنان خود را به این شهر خواهم رساند و از آنجا باز شناکنان به سوی مقصد خواهم رفت . خندیدند ، آنقدر که آزرده ام کردند ، دوباره گفتند اینجا که آب نیست ! حتی حوض هم نیست ! در چه می خواهی شنا کنی ؟ تازه گیرم که آب را هم یافتی چگونه می خواهی شناکنان بروی تو که حتی نای راه رفتن را هم نداری ؟!

گفتم : باید بروم و از آنها روی گردانم ، خودم هم به درستی نمی دانم در آن بیابان بی آب و علف چگونه می خواهم شناکنان خود را به جائی ، جائی که حتی نمی دانم کجاست ! اما نیروئی عجیب من را به رفتن و نایستادن می خواند . هنوز چند قدمی بیش نرفته بودم که زمین شکافت و آب سرد و زلال به بیرون جاری شد ، زمین فرو رفت و مرا از آنها که منعم می کرد جدا کرد و ناگهان اقیانوسی بزرگ در برابر دیدگانم وسعت یافته بود و من نه وحشت زده و نه حتی مبهوت انگار که از اول می دانستم این چنین خواهد شد قدم به درون آب گذاشتم ، یادم نیست زمان چگونه می گذشت اما در میان آن اقیانوس آبی ناگهان صدای اذان پیچید ، می دانستم که ظهر است سرم را که از آب بیرون آوردم ناگهان خیابانی دیدم در میان آن اقیانوس انگار همه چیز تمام شده بود یا نه انگار همه کائنات حتی معجزات مشغول عبادت شده بودند . صبر کردم تا اذان تمام شد درب خانه ای را در آن حوالی زدم در که باز شد حوض دیدم در میان حیاط انگار خون دوباره به رگ هایم دوید . آب ، آری دوباره آب را یافته بودم و می توانستم سفرم را ادامه دهم به میان حوض پریدم و دور شدم ...

وقتی از خواب بیدار شدم بر خلاف همیشه حالم خوش بود ، معنای آنچه را دیده بودم نمی دانستم ما خوشحال بودم یادم نیست آن روز چه روزی بود یادم نیست چند وقت پس از آن اقیانوسم را به حقیقت یافتم اما خوب یادم هست که آن روزها چقدر زمان دیر می گذشت ، روزها و شب ها چقدر طولانی بودند و من چقدر بیزار بودم از طلوع . یادم هست شب ها قبل از خواب آرزو می کردم هرگز صبح را نبینم یا اگر صبح آمد من کس دیگری باشم ، خسته بودم از حصار تن که بارم را هر روز این همه سنگین می کرد ، خسته بودم از این همه ماهیچه و استخوان بی مقدار که به هیچ کارم نمی آمد و وحشتناک آنکه همه مرا به آنها می شناختند و نمی توانستم به آنها بفهمانم که من این نیستم یعنی من اصلاً من نیستم من چیز دیگری هستم جز آنچه شما می بینید !

روزها و شب ها را به بطالت به هم می دوختم و مدام از روزمرگی فغانم به آسمان بود ، آنقدر از روزمره شدن می ترسیدم که دست به سیاه و سفید نمی زدم و کنج خانه فلسفه بلغور می کردم ، آنهم چه فلسفه ای !

فلسفه " ای بابا به من چه ربطی داره ولش کن !" و روزها و شب ها اینگونه می گذشت تا روزی که یک مسافر ، یک راه بلد راه اقیانوس را نشانم داد و من اقیانوس را در دل کویر یافتم .

من آنروز به اقیانوس وارد شدم که کنگره می گفتندش و دوستانم مقدس می خواندندش . من آنروز به جائی رفتم که می توانستم خودم باشم ، خود خودم بی هیچ وصله و پیرایش ، لازم نبود دروغ بگویم چون کسی سوالی نمی پرسید .

آنجا من فقط یک نام بودم و پس از آن یک عمل ، همه مرا به عملم می شناختند ، به میزان حرکتم . در دل این بحر آنجا فقط من مهم بودم ، نه تحصیلاتم و نه زادگاهم و نه محل سکونتم ، آنجا فقط من بودم و عملم بود و انسانهائی که بی هیچ چشم داشتی و بی دریغ دوستم داشتند . هنوز هم به درستی نمی دانم آنها این همه عشق را از کجا آورده بودند و در کجای وجودشان جای داده بودند که این چنین بی دریغ در آغوشم می کشیدند به جلو هل می دادند .

.... و امروز یکسالی از آن روزها می گذرد از آن روزها که من نابلد برای غرق نشدن ناشیانه دست و پا می زدم ، از آن روزها که خسته و عاصی به اینجا پناه می آوردم تا نقشی دیگر بزنم فردایم را . از آن روزها که می خواستم فریادم را بر سر زندگی آوار کنم بگویم من هستم هرچند خسته و ناامید ، اما من هستم و هنوز می توانم فعل خواستن را صرف کنم .

اما این روزها من دیگر خسته نیستم ، دیگر بی طاقت نمی شوم و حتی گاهی وقت کم می یاورم ، این روزها من از خودم راضی ام! و شادم از آنچه هستم تک تک حواسم را درک می کنم و از داشتنشان شادم ، گاهی مجبورم روزها و هفته ها کاری را دنبال کنم اما رزومره نیستم ، این روزها هر روز یک روز جدید است و من کم کم شنا را یاد گرفته ام نه آنقدر خوب که به خودم واگذراندم تنها آنقدر که روی آب بمانم و بیهوده دست و پا نزنم ، این روزها به سختی خودم را باز می شناسم ، گویا روزی در میان همین آبها مرده باشم و دوباره زاده شده باشم ، من این روزها خدائی دارم که سخت دوستش دارم هر چند که پیش تر سخت انکارش می کردم . من این روزها سرشار از امیدم ........

http://www.c60.ir

|لينك ثابت| نوشته شده توسط rahmat در 1387-مهر-14 و ساعت 11:22 ارسال نظر


صفحه قبل «|» صفحه بعد